سلام مجدد...
اشعار خودم و دوستان!
باز هم من ماندهام اینجا و یاران رفتهاند
باز هم بر پای من زنجیر هجران بستهاند
همچنان راه درازی مانده تا کوی وصال
شوق رفتن در دلم اما قدمها خستهاند


فدای آن نگاه مهربانت
که روشن کرده این شبهای تارم
فدای آن وجود نازنینت
که درمان کرده احوال نزارم
فدای آن شبی که تو بیایی
فدای لحظههای با تو بودن
فدای نغمههای عاشقانه
برای خواندن و از تو سرودن
فدای آن سرایی که تو هستی
کنم تاج سرم خاک سرایت
قدم در کلبهام بگذار جانا
کنم من جان خود را فرش پایت
تمام دلخوشیهایم
همه امید رو یایم
همه دار و ندارم را
خوشیها و بهارم را
تمام هستی خود را
و شور و مستی خود را
و هر چه زندگانی را
امید جاودانی را
ز لطف و رحمتت دارم
و شکر نعمتت دارم

یار اگر
دیوانه میخواهد دل ما را
چه غم دارم
که دل دیوانهاش خوشتر
یا اگر
ویرانه خواهد هستی ما را
چه غم دارم
که آن ویرانهاش خوشتر
اگر از من بخواهد یار
کنم جان را فدای او
چه غم دارم
که جان گردد اگر
قربانی جانانهاش خوشتر

از دل و جان دوستت دارم
به جان لاله ها
بر دلم از عشق تو داغ است
چون آلاله ها
من به یادت هستم و هر جا که باشم
با منی
نیستی از من جدا یک لحظه چون جان
در تنی
دوستت دارم اگر حتی شوی
از من جدا
باز هم در عشق اسیرم گر چه من
گردم رها

از فراغت قلب من شد چاک چاک
در نبودت قامتم آمد به خاک
بی تو روحم شد اسیر خستگی
در نگاهم تیره شد این زندگی
ای تپشهای دل بیکینهام
عشق تو باقی درون سینهام
ای دو چشمت چشمه امید من
ای نگاهت قدرتی بر جان و تن
ای تو مهتاب شب ظلمانیام
ای پناه هر شب طوفانیام
بی تو از چشمان من خون میچکد
بی تو عمر من به پایان میرسد
یک شبی آخر پناهی ده مرا
کنجی از کاشانه جایی ده مرا

بپرس از آن عزیز دل
ز خون این شکسته دل
چرا حذر نمیکند
کنون که کشته عاشقش
بر سر کشتهاش چرا
دگر گذر نمیکند
بگو که گشته بی قرار
تمام عقل و هوش او
بپرس بر این رمیده عقل چرا نظر نمیکند

از ابتدا تو بودی
در اتنها تو ماندی
دل را به بند عشقت
تا هر کجا کشاندی
تو باقی و بزرگی
ما فانی و حقیریم
تو مبدایی و مقصد
ما راه میسپاریم
ما حادثیم و مخلوق
تو خالق و قدیمی
گر غرق در گناهیم
بخشنده و رحیمی
